مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
128- قطع نخاعي
2 نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 2 به قلم محمد مبيني |
داستانک مهمان4
عباس بچه ها
به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...»
نوشته مریم کمالی نژاد
2 نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 6 به قلم محمد مبيني |
127-کادو
سلام آقا! جوراب مردونه دارید؟
بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟
نه! یه دونه برای پای راست
2 نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1 به قلم محمد مبيني |
126-بحرین
او را که زخمی شده بود، توی آمبولانس گذاشتند و در را بستند. آمبولانس که حرکت کرد، گفت: آقای دکتر! به دادم برس! ستوان، لبخند موذیانه ای زد و شروع کرد به باز کردن دکمه های روپوش سفیدی که روی یونیفرم نظامی اش پوشیده بود.
2 نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14 به قلم محمد مبيني |
125-
مامان!
جانم؟
چرا داداشو از زیر قرآن رد می کنی؟
برای اینکه ایشالا به سلامتی برگرده.
مامان!
جانم؟
بابا رو از زیر قرآن رد نکرده بودی؟
2 نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19 به قلم محمد مبيني |
124-خرابه
«عمه جون! بابام الان توی بهشته؟»...«آره عزیزم»...«منم اگه بمیرم میرم پیشش؟»...
2 نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 15 به قلم محمد مبيني |
123-آب
چشم انتظار عمو ایستاده بود جلوی خیمه. از دور پدر را دید که افسار اسب را به دست گرفته و به سمت او می آید... مانده بود با کاسه چه کند
(این داستانک در حال اصلاح است!)
2 نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 13 به قلم محمد مبيني |
122-دلهره
سر قرار، ناگهان دلهره ای تمام وجودش را گرفت... بی آنکه به دستش نگاه کند، با انگشت شست، بند آخر انگشت دوم را لمس کرد تا مطمئن شود که حلقه اش را در آورده.
2 نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11 به قلم محمد مبيني |
121-کمک
رئیس قافله افتاده بود توی چاه. صبحهای جمعه می آمد می نشست بالای چاه برایش گریه میکرد!
2 نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 9 به قلم محمد مبيني |
120-خودتی
داشت استدلال می آورد و خودش را راضی میکرد که این کار گناه نیست... یک نفر انگار از درونش گفت: خودتی!
2 نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19 به قلم محمد مبيني |
119-آدرس
گم شده بودند! یک نفر از دور پیدا شد؛ خوشحال شدند. مرد نزدیک شد؛ آدرس را نوشت و به آنها داد؛ اولی که حافظه اش خوب بود، شروع کرد به حفظ کردن آن، دومی که خطاط بود، شروع کرد به بازنویسی آن، سومی...
2 نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21 به قلم محمد مبيني |
118-پوتین
چادرش را سر کرد، دست دختر کوچکش را گرفت و راه افتادند بروند بیمارستان،... پدر را که دید روی تخت خوابیده، جلو دوید، سلام کرد، او را بوسید، احوالپرسی کرد، از دلتنگی هایش گفت و از اتفاقاتی که در نبود پدر رخ داده بود، حرف زد. شیرین زبانی هایش که تمام شد، شروع کرد به سرک کشیدن دور و بر اتاق. حتی از زیر تخت هم صرف نظر نکرد؛... زن داشت با شوهرش حرف می زد. احساس کرد دخترک دارد چادرش را می کشد. رویش را برگرداند تا ببیند چه کار دارد. با اشاره اش فهمید که باید گوشش را نزدیک ببرد. دخترک آرام پرسید: «مامان پس کفسای بابا کو؟!»
2 نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
117- من بنویسم یا تو؟
موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛ «إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش
2 نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
116-پیرمرد
پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟! بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا نشست، خنده اش را که حبس کرده بود، رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار دست و پا به سمت صندلی راحتی اش رفت، تفنگ آبپاش را برداشت و دوباره رفت توی بالکن...
2 نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
115- تشابه
جلوی پای دختر جوان ترمز کرد و او را سوار کرد.... سر صحبت را که باز کرد، متوجه شد که او فقط یک مسافر است...
2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 5 به قلم محمد مبيني |
114- خمینی
این داستانک به دلیل ضعف سند حذف شد.
2 نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0 به قلم محمد مبيني |
113-پیغام
کودک نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت بیا» مرد از هوش رفت...
(منبع:بحارالانوار،جلد 43، ص214-215 متن روایت)
2 نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 11 به قلم محمد مبيني |
112-مقهوره
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
2 نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0 به قلم محمد مبيني |
111-کتاب مفید
«داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟» نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود. «هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار». رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون. میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم. توی اتاقش نبود. ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!
2 نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1 به قلم محمد مبيني |
داستانک مهمان3
شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم. از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید. در یک لحظه کلاه از سرم افتاد. علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد! برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم» ... گلوله توی پیشانی علی بود.
نوشته مهدی پورامین
2 نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10 به قلم محمد مبيني |