مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

135 - آشپزخانه

به آقارضا كه سلام كرد، فكر كرد الان با اين تيپي كه زده، كلي تحويلش ميگيرد و ميفرستدش بالاي مجلس سرسفره! اما گفت: سلام، خوش اومدي، قربونت، برو توي آشپزخونه يه كمكي بكن! با دلخوري راه افتاد سمتي كه ميزبان اشاره كرده بود

يك چهارپايه گرفت و نشست به كار كردن. گرم بود، عرق ميريخت. فرصت نبود يك ليوان آب بخورد. چند ظرف غذا كه كشيد، خسته شد، سرش را بلند كرد و نگاهي به بقيه انداخت. همه فاميلهاي صاحب خانه توي آشپزخانه داشتند آشپزي مي‌كردند!‌ محمد آقا، علي آقا، فاطمه خانم، حسن آقا، حسين آقا

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9  به قلم محمد مبيني  | 


134-داستانك مهمان

سرپناه 

- اصرار نکن! قول داده‌ام تا وقتی که مرخص نشوی پای همین تخت بنشینم.
این جواب اصرار هر روز مرد بود.
مردی که خبر نداشت دیگر سرپناهی به جز بیمارستان برایشان باقی نمانده....

(به قلم محمد درويش‌زاده، وبلاگ كوچه هاي باران)

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 14  به قلم محمد مبيني  | 


133-مترو

به پسر جواني كه روي صندلي‌هاي ايستگاه مترو نشسته بود و پول‌ مي‌شمرد گفت: «مترو شلوغه. مواظب پولهات باش!» جوان سري به نشانه تأييد تكان داد و پول‌هاي دزدي را گذاشت توي جيبش.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


132- فقیر

مدرسه را در فاصله ای طولانی از روستا ساخته بودند. او صبح ها زودتر از همه راه می افتاد تا اولین نفری باشد که به مدرسه می رسد و کسی او را نبیند. به مدرسه که می رسید، کفشهایش را می پوشید.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


131-سرباز

آن قدر گرم نوشتن روی دیوار بود که متوجه ورود سرباز به کوچه نشد. صدای پوتین های او را وقتی شنید که دیگر فرصتی برای فرار نبود. نگاهی به سرباز مسلح و جیپی که با چراغ خاموش سرکوچه ایستاده بود انداخت. سرباز، قوطی اسپری را از دست جوانک شعارنویس گرفت و در میان تعجب او، جمله روی دیوار را کامل کرد! ... نزدیک جیپ که رسیدند، استوار از سرباز پرسید: حیدری! شعارها را خوب پاک کردی؟ سرباز جواب داد: بله قربان! استوار از جیپ پیاده شد و داخل کوچه رفت...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


130-موج

دوید توی حمام و زار زار گریه. مثل همه دفعه های قبل. مثل دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید آنچه نباید می کرده کرده و آنچه نباید میشده شده. مثل همه دفعه هایی که حالش بهتر می شد و  می دید صورت زنش خراش برداشته.  می دید چند تار موی زنش لای انگشتان اوست. دوید توی حمام و زار زار گریه...

2 نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 7  به قلم محمد مبيني  | 


129-محافظ

فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین سرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا را در آن غار، از شر دشمنانش محافظت کردم.

2 نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


128- قطع نخاعي

بابا

جانم؟

شغل شما چیه؟

تقدیم به کوچه های باران

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 2  به قلم محمد مبيني  | 


داستانک مهمان4

عباس بچه ها 

به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...»

نوشته مریم کمالی نژاد

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 6  به قلم محمد مبيني  | 


127-کادو

سلام آقا! جوراب مردونه دارید؟

بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟

نه! یه دونه برای پای راست

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1  به قلم محمد مبيني  | 


126-بحرین

او را که زخمی شده بود، توی آمبولانس گذاشتند و در را بستند. آمبولانس که حرکت کرد، گفت: آقای دکتر! به دادم برس! ستوان، لبخند موذیانه ای زد و شروع کرد به باز کردن دکمه های روپوش سفیدی که روی یونیفرم نظامی اش پوشیده بود.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14  به قلم محمد مبيني  | 


125-

مامان!

جانم؟

چرا داداشو از زیر قرآن رد می کنی؟

برای اینکه ایشالا به سلامتی برگرده.

مامان!

جانم؟

بابا رو از زیر قرآن رد نکرده بودی؟

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


124-خرابه

«عمه جون! بابام الان توی بهشته؟»...«آره عزیزم»...«منم اگه بمیرم میرم پیشش؟»...

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 15  به قلم محمد مبيني  | 


123-آب

چشم انتظار عمو ایستاده بود جلوی خیمه. از دور پدر را دید که افسار اسب را به دست گرفته و به سمت او می آید... مانده بود با کاسه چه کند

(این داستانک در حال اصلاح است!)

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 13  به قلم محمد مبيني  | 


122-دلهره

سر قرار، ناگهان دلهره ای تمام وجودش را گرفت... بی آنکه به دستش نگاه کند، با انگشت شست، بند آخر انگشت دوم را لمس کرد تا مطمئن شود که حلقه اش را در آورده.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


121-کمک

رئیس قافله افتاده بود توی چاه. صبحهای جمعه می آمد می نشست بالای چاه برایش گریه میکرد!

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 9  به قلم محمد مبيني  | 


120-خودتی

داشت استدلال می آورد و خودش را راضی میکرد که این کار گناه نیست... یک نفر انگار از درونش گفت: خودتی!

2 نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19  به قلم محمد مبيني  | 


119-آدرس

گم شده بودند! یک نفر از دور پیدا شد؛ خوشحال شدند. مرد نزدیک شد؛ آدرس را نوشت و به آنها داد؛ اولی که حافظه اش خوب بود، شروع کرد به حفظ کردن آن، دومی که خطاط بود، شروع کرد به بازنویسی آن، سومی...

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21  به قلم محمد مبيني  | 


118-پوتین

چادرش را سر کرد، دست دختر کوچکش را گرفت و راه افتادند بروند بیمارستان،... پدر را که دید روی تخت خوابیده، جلو دوید، سلام کرد، او را بوسید، احوالپرسی کرد، از دلتنگی هایش گفت و از اتفاقاتی که در نبود پدر رخ داده بود، حرف زد. شیرین زبانی هایش که تمام شد، شروع کرد به سرک کشیدن دور و بر اتاق. حتی از زیر تخت هم صرف نظر نکرد؛... زن داشت با شوهرش حرف می زد. احساس کرد دخترک دارد چادرش را می کشد. رویش را برگرداند تا ببیند چه کار دارد. با اشاره اش فهمید که باید گوشش را نزدیک ببرد. دخترک آرام پرسید: «مامان پس کفسای بابا کو؟!»

2 نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 23  به قلم محمد مبيني  | 


117- من بنویسم یا تو؟

موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛ «إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23  به قلم محمد مبيني  |