تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

عاشق

وقتي كه در نيزار زندگي مي كرد، يك روز او را ديد كه از كنار آنجا مي گذشت. همان يك نگاه كافي بود تا عاشق او شود... وقتي كه رفت، ماتم گرفت كه چگونه او را پيدا كند. آنقدر دعا و گريه كرد تا سرانجام يك روز او را ديد… جرأت نكرد جلو برود. ايستاد تا او حرفي بزند. و او شروع كرد به خواندن قرآن. يكي دو آيه بيش تر نخوانده بود كه ديگر طاقت نياورد. به سوي او رفت و لبهايش را بوسيد. «خيزران» را مي گويم؛ همان ني معروف؛ عاشق «حسين» بود.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 20  به قلم محمد مبيني  | 


كيستي؟

در را كه زدند زن هنوز داشت براي فوت پدرش گريه مي كرد. مرد بلند شد كه برود و در را باز كند. زن گفت: «احتمالا آمده اند به من تسليت بگويند. خودم مي روم در را باز مي كنم.» و رفت. پشت در كه رسيد پرسيد: «كيستي؟» گفت: «در را باز كن؛ آمده ايم علي را براي بيعت ببريم...»

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


ساعت پرواز

از ساعت پرواز اطلاعي نداشتند. تصميم گرفتند تا فرصت هست حمامي بروند و استراحت كنند. اميرحسين كه از حمام آمد، كنار بخاري دراز كشيد. مهدي هم به حمام رفت. نمي دانم، مي گويند به خاطر نشت گاز منواكسيد كربن و كمبود اكسيژن بوده. خدا رحمتشان كند. دوست و پسردايي ام را. ساعت پرواز حدود ساعت پنج بعداز ظهر روز چهارشنبه دوم دي ماه ۸۳ بود.

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 21  به قلم محمد مبيني  | 


السلام عليكم

فقط برای اینکه بعداً نگند «نیومده» می اومد. این بار هم مثل دفعه های قبل دیرتر از موقع اومده بود. نکرده بود یه شونه به موهاش بزنه. از عطر و اودکلن هم خبری نبود. جورابهاشم که ماشالا! خدا قرار بود قرض بگیره برا عذاب جهنّمیا! سلام و علیک و احوالپرسیش انقدر خشک بود که راحت می تونستی بفهمی از ته دل نیست. از بازی کردنش با دکمه های پیراهن و نگاه کردن به ساعتش هم معلوم بود که حواسش یه جای دیگه اس. خیلی براش سخت بود که چند دقیقه مؤدب بشینه و با دوستش صحبت کنه... «السلام علیکم» نماز رو که گفت نفس راحتی کشید

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15  به قلم محمد مبيني  |