مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
لبخند شیطان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان!...»
2 نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
انشاء
«به نام خدا، من مي خواهم در آينده شهيد بشوم. براي اين كه....» معلم كه خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت: «ببين مهدي جان! موضوع انشا اين بود كه در آينده مي خواهيد چه كاره شويد. بايد در مورد يه شغل يا يه كار توضيح مي دادي. مثلاً پدر خودت چه كاره س؟»...«آقا اجازه!شهيد شده ››
2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 17 به قلم محمد مبيني |
مجنون
نماز را كه شروع كرد، به ياد ليلي افتاد... نماز كه تمام شد نمي دانست چند ركعت خوانده. به خدا خطاب كرد: «تقصير ليلي بود؛ من بي گناهم!» و آنگاه برخاست و دوباره نيت نماز كرد. دست هايش را بالا برد و آرام زمزمه كرد: «پناه مي برم به خدا از ياد ليلي! ...الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم...»
2 نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20 به قلم محمد مبيني |
خسته
دلش گرفته بود. از دنيا و مافيها خسته شده بود. هر روزش به راه رفتن و خوردن و خوابيدن و سر و كلّه زدن با بقيه سپري مي شد. دلش مي خواست پرواز كند. اما نمي شد. تصميم گرفت چند روزي با خودش خلوت كند و به جاي فكر كردن به خورد و خوراك به پرواز بيانديشد. گوشه اي دنج پيدا كرد و تنهايي اش شروع شد... روزها گذشت تا اين كه يك روز احساس كرد عوض شده ... از خانه بيرون آمد. ديد صاحب يك جفت بال زيبا شده. يك پروانه تمام عيار.
2 نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 17 به قلم محمد مبيني |
نامه
يك روز كه مشغول مرتب كردن كتاب هايش بود، نامه او را ديد. چند سال پيش آن را همان طور باز نكرده كنار گذاشته بود. با بي ميلي آن را باز كرد، گوشه اي نشست و شروع به خواندن كرد... چند خطي كه خواند حالش عوض شد... خودش را جمع و جور كرد و با بهتي عجيب به خواندن ادامه داد...«كاش زودتر نامه را باز كرده بودم...كاش زودتر مي شناختمت... كاش زودتر عاشق شده بودم...» و در حين گفتن اين جمله ها، اشك هايش بود که روي صفحات قرآن مي ريخت.
2 نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 23 به قلم محمد مبيني |