مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
استقبال
خیلی خوشحال بود. مردم او را روی دست هایشان بلند کرده بودند و این طرف و آن طرف می بردند. بعضی ها برایش شاخه گل می انداختند و بعضی ها اشک می ریختند. دختر کوچکش هم آمده بود. با قاب عکسی در دست که رویش نوشته بود «شهید حسن احمدی».
2 نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17 به قلم محمد مبيني |
...
به نجّار گفت:مي توانيد دري برايم بسازيد؟ نجار پرسيد: براي چه؟ مرد پاسخ داد: براي در ورودي خانه ام. نجار پرسيد: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گريست...
2 نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 23 به قلم محمد مبيني |
مادر
به مدينه که رسيديم يک روز سيد گفت بيا برويم بيرون شهر. قبول کردم ... بيرون شهر که رسيديم روی خاکها نشست و شروع کرد به خواندن فاتحه. با تعجب گفتم: اينجا که قبری نيست! گفت: کسی چه ميداند. شايد قبر مادرم اينجا باشد...
2 نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 17 به قلم محمد مبيني |
هيأت
خيلی وقت بود نيامده بودند. دلش برای آنها تنگ شده بود. البته تقصير خودش بود. شب به هيات رفت. نااميدانه گوشه ای نشست. فکر نمی کرد بيايند. مراسم که شروع شد آمدند. قطره قطره از گوشه چشمش.
2 نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 17 به قلم محمد مبيني |