تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

نماز شب


شب يازدهم محرم بود. بلند شده بود كه نماز شب بخواند... وضو كه گرفت، روي سجاده نشست و آروم دستهاشو برد بالا تا تكبير بگه. پرسيدم: «چرا نشسته...؟» گفت: «امشب حضرت زينب نشسته نماز مي خونه» ... بي اختيار نشستم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 10  به قلم محمد مبيني  | 


هديه كوچك


آنقدر عاشق معشوقش شده بود كه هر چه داشت خرج او كرده بود. ديگر چيزي برايش نمانده بود. فقير فقير شده بود. نمي دانست چه كند. ناگهان صدايي شنيد. يادش آمد هنوز چيزي براي فدا كردن دارد. به خيمه رفت تا علي اصغر را هم بياورد.....

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0  به قلم محمد مبيني  | 


فدايي

دستگير كه شد دلش گرفت،به مرگ كه محكومش كردند،حرفي نزد.هنگام اجراي حكم گريه اش گرفت،فكر كردند ترسيده،گفت:نه...دلم به حال كسي مي سوزد كه با خانواده اش به سمت كوفه مي آيد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11  به قلم محمد مبيني  |