تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

خرده نان

آن روز پيرمرد نيامد. اما گنجشكها و ياكريمها دوباره پاي همان ديوار كه پيرمرد برايشان خرده نان و برنج مي ريخت جمع شده بودند.فردايش دوباره پيرمرد را ديدم. اين بار بدون عصاو كلاه. تكيه داده بود به همان ديوار.بالاي سرش نوشته بود: بازگشت همه به سوي اوست

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11  به قلم محمد مبيني  | 


باران

رنگش زرد شده بود. دقايق آخر عمرش را مي گذراند. اين را خودش هم مي دانست. هوا سرد بود. به آسمان نگاهي انداخت. خدا خدا كرد باران نبارد... بارندگي كه شروع شد چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه به زمين افتاد و براي هميشه از درخت چنار جدا شد

2 نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 20  به قلم محمد مبيني  |