مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
راشل - 36
«راشل» این چه کاری بود که تو کردی؟ من که از بس تو را نصیحت کردم زبانم مو درآورد. آخر مگر این ها حرف حساب حالیشان می شود که تو می ایستی جلویشان و فریاد می زنی: «شما حق ندارید اینجا را خراب کنید!» خودت دیدی که در جوابت چه کردند. فقط فحش دادند و خندیدند و شکلک درآوردند. همین را می خواستی؟ «ژوزف» همه را برایم تعریف کرد... این چه کاری بود دختر؟! آخر با بلندگو و پارچه نوشته که نمی شود جلوی اینها ایستاد. با دست خالی از آمریکا راه افتادی رفتی «رفح» که چه؟! حداقل از چند تیری که به زمین شلیک کردند و گاز اشک آوری که زدند باید می فهمیدی حرفشان جدی است و با کسی شوخی ندارند. نباید جلوی بولدزرهایشان می ایستادی. آه راشل... آخر سفارت انگلیس و آمریکا که نمی آیند تو را به آنها ترجیح بدهند. خودت که دیدی؛ وقتی که فهمیدند تو و دوستانت جلوی بولدزرهای اسرائیلی ایستاده اید تا جلوی تخریب خانه های فلسطینی را بگیرید هیچ کاری نکردند. منتظر ماندند تا زیر شنی های آن بولدزر لعنتی له شوی.
(امضاي بيانيه)

2 نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14 به قلم محمد مبيني |
همسفر - 35
به روستا که رسید هوا تاریک شده بود. باید به دنبال کسی می گشت که راه را به او نشان دهد. از چند خانه پرس و جو کرد. سرانجام کسی را پیدا کرد که حاضر شد او را تا مقصد همراهی کند... در طول مسیر راهنما حرفی نمی زد و فقط راه را نشان می داد. گویا از نیت شوم مرد باخبر بود... هوا کم کم داشت روشن می شد و مرد می توانست جاده را ببیند. دیگر نیازی به راهنما نبود. فانوس را خاموش کرد و راه را ادامه داد.
2 نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0 به قلم محمد مبيني |
جنگ - 34
قطعنامه كه امضا شد، با يك قيافه پدر مرده برگشت خونه. خودش رو انداخت تو بغلم و زد زير گريه. گفت: «ديدي جنگ تموم شد؟» گفتم: «ولي اعلام كردند دوباره جنگ شده...».خودش رو عقب كشيد و با خوشحالي پرسيد: «كدوم منطقه؟!» به سينه ام اشاره كردم و گفتم: اينجا...بين عقل و نفس!
2 نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20 به قلم محمد مبيني |