تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

درخت - 38

هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: «كاش كسي از اين حوالي بگذرد تا من خنكاي سايه ام را نثارش كنم و خستگي را از تنش بيرون كنم. كاش پرنده اي، چهارپايي، انساني ...»  ناگهان در دوردست چشمش به موجودي افتاد كه آرام آرام به او نزديك مي شد. باورش نمي شد. خيلي وقت بود كسي از آن حوالي عبور نكرده بود. از خوشحالي نزديك  بود بال دربياورد. با هيجان فرياد زد: «يك انسان!»  و آهسته ادامه داد: «حتماً در اين آفتاب خيلي خسته شده است. بايد با سايه اي خنك از او پذيرايي كنم»... مرد به درخت رسيد. با خود گفت: «چه درخت تنومندي! ... اين هم از هيزم زمستان»

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0  به قلم محمد مبيني  | 


لبخند - 37

خيلي وقت بود نخنديده بود. درست از  وقتی که پدرش را از دست داده بود. حتي لبخند هم نمي زد. دلم براي لبخندهايش تنگ شده بود. دوست داشتم براي يك بار ديگر هم كه شده خوشحالي را در صورتش ببينم. سرانجام يك روز خبر كشته شدن عبيدالله را برايش آوردند، آن موقع بود كه لبخند آقايم امام سجاد را ديدم...

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23  به قلم محمد مبيني  |