مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
عاشق - 58
خیلی عاشق نوکیاN76بود. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، گفت: دیشب خوابN76رو دیدم! ...اون موقع بود که فهمیدم هنوز عاشقت نیستم

2 نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9 به قلم محمد مبيني |
تنها - 57
دو برادر که کشتی می گرفتند، پدربزرگ برخلاف پدر و مادر آنها، برادر بزرگتر را تشویق می کرد! از پدربزرگ پرسیدند: شما چرا برادر بزرگتر را تشویق می کنید؟ با گریه گفت: آسمانها را نگاه کردم دیدم فرشتگان حسین را تشویق می کنند؛ به شما نگاه کردم دیدم شما هم او را تشویق می کنید؛ دیدم حسنم تنهاست
2 نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9 به قلم محمد مبيني |
برف - 56
روی برف ها که سر خورد، قبل از این که روی زمین بیافتد، دستش را حائل کرد تا کمتر آسیب ببیند ... از روی زمین بلند شد؛ برف ها را از روی لباسهایش پاک کرد و راه افتاد ... با خودش فکر کرد: اگر کسی دست نداشته باشد...

2 نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11 به قلم محمد مبيني |