تبليغاتX
مشترك مورد نظر

مشترك مورد نظر

داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن

افسوس - 63

نشسته بود کنار خيابان، بالاي سر زنش و گريه مي کرد. داد می زد و به خودش لعنت مي فرستاد. ديگر فايده اي نداشت؛ حتي اگر همه کلاه های ايمني دنيا را روی سرش مي گذاشت.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 7  به قلم محمد مبيني  | 


عسل - 62

وقتی که نشست فهمید که باز هم اشتباه کرده. اعصابش حسابی خرد شده بود. با صدای بلند فریاد زد: لعنت به این گلهای مصنوعی

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7  به قلم محمد مبيني  |