مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
مهربان - 79
روی دستش نشست، نیشش را فرو برد و شروع کرد به مکیدن خون. مادر، بی حرکت ماند؛ اگر او را فراری می داد ممکن بود در تاریکی شب به سراغ کودکش بیاید.
2 نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 5 به قلم محمد مبيني |
آخر الزمان - 78
جنگ تمام شده بود و او که سه چهار سال بیشتر نداشت، گوشه ای ایستاده بود و گریه می کرد. پدرش برایش گفته بود که وقتی دنیا پر از ظلم شود، حضرت مهدی ظهور می کند و انتقام مظلومان را می گیرد. یاد حرف پدرش افتاد. در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود و هق هق گریه اش فضا را پر کرده بود، صدا زد: آقا مهدی! بیا! دیگه دنیا پر از ظلم شده! ببین بابامو کشتن! ببین داداشامو کشتن! ببین خیمه هامونو آتیش زدن! ببین عمه رو کتک زدن!
2 نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 8 به قلم محمد مبيني |
دلواپس - 77
به خانه که رسید، نفس نفس می زد. انگار تمام راه را دویده بود. با عجله وارد شد و تا داخل خانه را سرآسیمه طی کرد. با دیدن همسرش دلش آتش گرفت، ایستاد، به آرامی جلو رفت و در کنار بسترش نشست، دست او را در دستهایش گرفت و پرسید: بانوی من! چرا گریه می کنی؟ جواب داد: شرمنده علی جان! کاری از دستم بر نیامد...
2 نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6 به قلم محمد مبيني |