مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
کتابفروش - 83
از مردی که کنار پیاده رو بساط کرده بود، پرسید: «آقا این چند؟»
مرد، سرش را از روی کتابی که میخواند بلند کرد و گفت: «اون؟... میخوام بخونمش!»
(برگزیده مسابقه کتابک در رشته داستانک نویسی/فرهنگسرای سالمند/تهران۱۳۸۷)
2 نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 4 به قلم محمد مبيني |
فداها ابوها - 82
داشتند به شهرشان برمی گشتند که در بین راه امام کاظم را دیدند. بعد از سلام و علیک و احوالپرسی گفتند چند سؤال داشتیم تشریف نداشتید از دخترتان پرسیدیم. جوابها را که دیدند فرمودند: «پدرش فدایش شود».
هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بودند.

2 نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9 به قلم محمد مبيني |
نفرین - 81
هوا رو به سردی می گذاشت و پیرمرد، هر روز صبح از کلبه جنگلی اش بیرون می آمد و برای زمستانی که در پیش رو داشت، هیزم می شکست. صدای تبر پیرمرد، آسایش پرنده را سلب کرده بود. نمی دانست تا کی باید صدای گوشخراش ضربه های تبر را تحمل کند...
یک روز که پرنده صبرش تمام شده بود، زبان به نفرین باز کرد و آرزو کرد که ای کاش هیزم شکن پیر بمیرد و سکوت دوباره به جنگل برگردد...
برف همه جا را سفید پوش کرده بود و پرنده که از سرما می لرزید، طبق عادت سالهای گذشته، به سمت کلبه پرواز کرد و روی دودکش آن نشست؛ اما هیچ گرمایی از دودکش بیرون نمی آمد. کمی که دقت کرد، متوجه سکوتی شد که بر جنگل حاکم شده بود...

2 نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 7 به قلم محمد مبيني |
بابا - 80
پاهای پدر را بغل کرده بود و زار زار گریه که: «نباید بری!». پرسید: «این چرا این طوری میکنه؟ دفعه های پیش که آروم بود!» اشک توی چشمهای مادر حلقه زد و گفت: «مهدی، پسر همسایه بهش گفته بابام رفته جبهه شهید شده

2 نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 6 به قلم محمد مبيني |