مشترك مورد نظر
داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن
پشیمان - 75
باران به شدت می بارید ولی او همچنان روی عرشه ایستاده بود. تکیه داده بود به لبه کشتی. خیره شده بود به نقطه ای در خشکی و اشک می ریخت. امتداد نگاهش را دنبال کردم... فرزندش را دیدم که از کوه بالا می رفت و آب پا به پایش بالا می آمد.
2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5 به قلم محمد مبيني |